تبليغاتX
...اینک ما
دور بزنید..این راه مسدود است!
 

 

 ـ  ت و

 دلتنگ که شدی

 یک شب

 چیزی به صبح نمانده

 از پنجره

 چشم هایت را به من بده

  ـ م ن

 لبخند...چشمک.

 

                                                   .........................

مثل یه دایره بزرگ می مونه...هی می ری و می بینی رنگ و بوی زندگی هیچ وقت عوض نمیشه..

 .

.

.

تا روزی که نمی دونم کی و کجاست...ن ی س ت م

 


بی ربط نوشت آخر :

رفیق..دوست..عزیز..آشنا !

تو رسم رفاقت رو نمی فهمی یا من توقعم زیاده ؟!

 

 

+نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت2:23توسط زهره |
فلاش بک
 

 ترکیده بغض شب انگار

 امشب فقط

 ستاره

 ستاره ی باران...

 .

 .

 .

 

 تعبیر خواب توام این بار

 باران تراز همیشه که می گفتی

 باران ترم که دلم

 سرریز

 غمگین

 تهی

 تو

 خیس ِ خیس

                                          پاییز ۸۲

 

 

 ـ این روزها به سفری می بری ام که دوست ندارم

 

 ته نوشت : همون شش سالی که گذشته !

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت1:48توسط زهره |
رونوشت برابر اصل

 

 

 هرگز کسی این گونه فجیع به کشتن خود برنخاست که من به زندگی نشسته ام !

                                                                                                                           شاملو

 

وقتی نگاه می کنی و می بینی که شش سال گذشته و  تو بعد پشت سر هم اومدن و رفتن این همه شب و روز و اتفاقای ریز و درشت یه کوچولوام عوض نشدی ( جز قدت که بلندتر شده و چاق و لاغر شدن متناوب و چندتا تار موی سفید که دکتر می گه ارثیه ! ) و انگاری فقط تکرار شدی و هی ضرب شدی تو خودت باید به این فکر کنی که یه جای کار می لنگه !

 

ـ خشونت تنها راه باقیمونده است !

 

 

 

+نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت4:33توسط زهره |
فکر می کردم حالم خوب است اما نبود
 

فقط

سه نقطه  ـ

   جای خالی  ـ

        پرانتز باز / پرانتز بسته 

 

 ـ  اشک و تنهایی

 

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت18:0توسط زهره |
چه دور ِ چه ناممکن
 

 

 دور ازمن

 سرزمینی دیگر

 درد  کشیده بود

 قدم هایت را

 اول بار

 .

 .

 .

 نه قاصدک

 نه آواز

 بادهای سرزمین مادری

 به تو نمی رسند.

ز یر لب آرام زمزمه می کنم :

 بی گاه بود

 لرزش دست و نم چشمانم

 همیشه....

 

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت21:23توسط زهره |
یک فنجان قطعیت لطفا ً

 

 

پنج شنبه صبح ،کلاس ژنتیک انسانی :

لعنت به این ژنتیک که هیچ چیزش قطعی نیست!

همه چی از اساس زیر سر همین ژن و ژنتیک ِ ..اینکه من این جام و تو جایی که نباید باشی..دور از من..اینکه چندتا ژن مشترک ما رو به هم نزدیک می کنه یا یه جهش کوچیک می تونه یه دنیا فاصله بینمون ایجاد کنه..این که دوستت دارم و دوستم داری بر می گرده به فعال شدن ژنی که اصلا از وجودش خبر نداری و می تونه اصلا فعال نشه یا می تونه با یه جهش کاملا ً تصادفی  کلش به هم بریزه..اصلا همین که من یه تری زومی 21 نیستم  یا هنوز سرطان نگرفتم ! همه و همه بر می گرده به همین ژنهایی که اون قد زیاد هستن که نذارن راحت سر ازکارشون در بیاری.

دنیای عجیبیه..نه..دنیای بی رحمیه و تو این ُ وقتی می فهمی که مجبور باشی تو یه ترم یه خروار انواع و اقسام ژنتیک رو قورت بدی ! از ژنتیک کمّی و جمعیت گرفته تا ژنتیک مولکولی ، انسانی ، پزشکی ، سرطان وته همه اینا متوجه بشی که تموم زندگیت به یه احتمال بستگی داره . از دنیا اومدن و بزرگ شدنت ، خندیدن و گریستنت..خوشبختی و بدبختیت ..اصلا از اولین تا آخرین نفست فقط و فقط بستگی به شانس و اقبالت داره!

اینکه هستی و زندگی می کنی یعنی شانس به دنیا اومدن رو داشتی..یعنی  از بین اون همه احتمال مختلف ، اسپرم یا تخمکی که انتخاب شده تو بودی !

اینکه الان زنده ایی و نفس می کشی یعنی هنوز سلول های بدنت درست کار می کنن وژنهات دچار موتاسیون نشدن..پس می تونی خوشحال باشی که خوش شانسی .

اینکه آدم موفقی باشی  ، پولدار باشی و موقعیت اجتماعیت عالی باشه یا  از روز اول زندگیت  بدبخت باشی و با فقر و نداری سر کنی  همه و همه بسته به اون ژنهاییه که از پدر ومادرت بهت رسیده.نه اینکه بدبختی و خوشبختی ارثی باشه  ولی خب بی ربط هم نیست! می تونی امیدوار باشی که ژنی هم هست که اراده رو کنترل کنه یا اینکه چشم انتظار یه جهش باشی که زندگیت رو از این رو به اون رو کنه البته به این شرط که از نوع  silent  یا nonsense نباشه که بی فایده است یا از نوع  frameshift که زندگیت ُ نابود کنه !

 

.

.

.

بعد از کلاس خیلی اتفاقی نازی رو می بینم بعد از مدت ها و احساس می کنم عوض شده ولی علت این احساس ُ نمی دونم ..ظهر که با فاطمه حرف می زنم و می گم که نازیلا رو دیدم تازه می فهمم که چرا احساس کردم عوض شده..نازیلا  نه بینی عمل کرده نه گونه گذاشته و نه هیچ عمل زیبابی دیگه..حتی نوع لباس پوشیدنش هم عوض نشده ولی با یه تغییر توی نوع نگاه ( تو فکر کن ایدئولوژی ! ) از زمین تا آسمون فرق کرده..هنوز به نازیلا فکر می کنم و به شهامتش و ایستادنش جلوی تموم خانواده و خاندانش  و تحمل این همه اذیت و گوشه و کنایه و تنها می تونم تحسینش کنم  و دنبال علت ژنتیکی این قضیه بگردم!

توی زندگی همین که تصمیم بگیری تغییر جهت بدی و از راهی بری که دیگران نمی رن حکم گاو پیشونی سفید ُ پیدا می کنی که ممکنه یه عمر تموم زندگیت رو به هم بریزه و آرامش ُ ازت بگیره.همچین تصمیمی شهامت و جسارت زیادی می خواد که اگه به کاری که می خوای بکنی ایمان داشته باشی  راحت تر بدست می آریش..به هر حال متفاوت بودن بهایی داره که باید پرداخت.

.

.

.

La mauvaise réputation /Georges Brassens

 

توی روستا، بدون ادعا

من بد‌نام شده‌ام.

خودم را به آب و آتش بزنم یا هیچ غلطی نکنم

به هر حال این‌بابا‌یه‌چیزیش‌میشه را به من می‌بندند!

من اما کاری به کار کسی ندارم،

آدم ساده‌ای هستم و راه خودم را می‌روم.

ولی مردم شریف دوست ندارند که

کسی راه دیگری غیر از راه آنها را برود،

نه مردم شریف دوست ندارند که

کسی راه دیگری غیر از راه آنها را برود،

همه پشت سر من بد می‌گویند،

غیر از کر‌و‌لال‌ها، که معلوم است چرا.

 

روز چهارده ژوئیه*

من توی رختخواب گرم‌و‌نرم خودم می‌مانم.

موسیقی که به ریتم پا ضرب گرفته

ربطی به من ندارد.

من کاری به کار کسی ندارم،

فقط به صدای شیپور گوش نمی‌کنم.

ولی مردم شریف دوست ندارند که

کسی راه دیگری غیر از راه آنها را برود،

نه مردم شریف دوست ندارند که

کسی راه دیگری غیر از راه آنها را برود،

همه مرا با انگشت نشان می‌دهند،

غیر از چلاق‌ها، که معلوم است چرا.

 

وقتی دزد بد‌شانسی سر راهم سبز می‌شود،

که دهقانی سر به دنبالش گذاشته؛

پام را جلو می‌اندازم تا دزد بتواند فرار کند،

دهقان نقش زمین می‌شود.

من کاری به کار کسی ندارم،

فقط می‌گذارم سیب‌دزدها در بروند.

ولی مردم شریف دوست ندارند که

کسی راه دیگری غیر از راه آنها را برود،

نه مردم شریف دوست ندارند که

کسی راه دیگری غیر از راه آنها را برود،

همه روی سر من می‌ریزند،

غیر از علیل‌ها، که معلوم است چرا.

 

احتیاجی نیست ژرمی** باشیم،

تا سرنوشتی را که در انتظار من است حدس بزنیم.

مردم اگر طنابی باب دندان پیدا کنند،

به گردن من می اندازند.

من کاری به کار کسی ندارم اما،

فقط راه‌هایی را که به رم ختم می‌شوند نمی‌روم.

ولی مردم شریف دوست ندارند که

کسی راه دیگری غیر از راه آنها را برود،

نه مردم شریف دوست ندارند که

کسی راه دیگری غیر از راه آنها را برود،

همه می‌آیند مرا سر دار ببینند،

غیر از کورها، که معلوم است که نمی‌بینند.

 

* روز ملی فرانسه که مردم جشن می‌گیرند.

** نام یکی از پیامبران که در انجیل آمده.

La mauvaise réputation 

Au village, sans prétention

J'ai mauvaise réputation

Qu'je m'démène ou qu'je reste coi

Je pass' pour un je-ne-sais-quoi

Je ne fait pourtant de tort à personne

En suivant mon chemin de petit bonhomme

Mais les brav's gens n'aiment pas que

L'on suive une autre route qu'eux

Non les brav's gens n'aiment pas que

L'on suive une autre route qu'eux

Tout le monde médit de moi

Sauf les muets, ça va de soi

 

Le jour du Quatorze Juillet

Je reste dans mon lit douillet

La musique qui marche au pas

Cela ne me regarde pas

Je ne fais pourtant de tort à personne

En n'écoutant pas le clairon qui sonne

Mais les brav's gens n'aiment pas que

L'on suive une autre route qu'eux

Non les brav's gens n'aiment pas que

L'on suive une autre route qu'eux

Tout le monde me montre du doigt

Sauf les manchots, ça va de soi

 

Quand j'croise un voleur malchanceux

Poursuivi par un cul-terreux

J'lance la patte et pourquoi le taire

Le cul-terreux s'retrouv' par terre

Je ne fait pourtant de tort à personne

En laissant courir les voleurs de pommes

Mais les brav's gens n'aiment pas que

L'on suive une autre route qu'eux

Non les brav's gens n'aiment pas que

L'on suive une autre route qu'eux

Tout le monde se rue sur moi

Sauf les culs-de-jatte, ça va de soi

 

Pas besoin d'être Jérémie

Pour d'viner l'sort qui m'est promis

S'ils trouv'nt une corde à leur goût

Ils me la passeront au cou

Je ne fait pourtant de tort à personne

En suivant les ch'mins qui n'mènent pas à Rome

Mais les brav's gens n'aiment pas que

L'on suive une autre route qu'eux

Non les brav's gens n'aiment pas que

L'on suive une autre route qu'eux

Tout l'mond' viendra me voir pendu

Sauf les aveugles, bien entendu

 

 ته نوشت: یاد گرفتن فرانسه سخته ولی شیرین !

 

 

+نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت9:47توسط زهره |
 

  .

  .

  .

  در حنجره زندگی فریاد بزن

 

 

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت13:13توسط زهره |
سبکی تحمل ناپذیر هستی !
 

 

از آینه بپرس

نام نجات دهنده ات را.

آیا زمین که زیر پای تو می لرزد

تنها تر از تو نیست؟

                                                               " فروغ "

 

همه چی از یه نقطه کوچیک شروع می شه و تو حواست نیست که فاصله ها درست می شن..همین جوریه که دور میشی از اون اتوپیایی که می خواستی..

.

.

.

فکر می کنی ما اتفاقهای زندگیمونو می سازیم یا اتفاقها ، زندگی ما رو ؟!

 

 

 

+نوشته شده در جمعه سوم مهر 1388ساعت2:34توسط زهره |
ترسم نرسی به کعبه ای اعرابی..
 

دل خوش می خواد که تو یه راه رو تا ته بری و بخوری به بن بست و دوباره یه راه دیگه و یه بن بست دیگه و هنوزم نای رفتن داشته باشی !

.

.

.

یه جایی توی زندگی شده فک کنی اون آجر اولی رو اشتباه گذاشتی؟

ـ چه حس بدی داره آدم وقتی اینو بفهمه که دیگه رسیده به ثریا !

 

 

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت6:51توسط زهره |
آینده هایی که مشترک نیست
 

پیوند نمی دهد

پیدا شدنم

از لابلای

این همه خط های کج و معوج دست هایت

روزهای نیامده مان را.

انگار

تنها تلخ تر شده

پس مانده هایم

توی فنجان فالگیر

 

 

 

 

+نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت4:36توسط زهره |